خرید بک لینک

بسم الله

برچسب: نویسنده: مهراد شریفی تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 16:21

بسم الله اسفند فقط ماه آخر سال نیست ، ماه خانه تکانی ، ماه خرید لباس نو و آجیل و شیرینی ، ماه خیابانهای شلوغ ، ماه گل هایی که قرار است توی باغچه ها و روی سفره هفت سین بنشینند . اسفند ماه باکری ها هم هست . شهادت باکری ها ، حمید باکری وقتی به خانمش گفتند حمید شهید شد گفت بهتر ، بالاخره خوابید . چون آنقدر نمیخوابید که این اواخر دیگر رگ چشمش پاره شده بود و خون میامد. اسفند ماه مهدی باکری هم هست ، وقتی می توانست بدن برادرش را برگرداند ولی گفت برادر من هم مثل بقیه رزمنده ها ، حمید ماند ، مفقود شد ، مهدی یکسال ماند مفقود رفت . اسفند ماه ابراهیم همت هم هست . اسفند فقط ماه آخر سال نیست ، اسفند ماه شهادت هم هست ، اسفند ماه مجنون هم هست و تو چه میدانی مجنون کجاست ...

برچسب: نویسنده: مهراد شریفی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 8:04

بسم الله

برچسب: نویسنده: مهراد شریفی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 11:12

بسم الله

بچه که بودم توی حیاط خانه مان ، باغچه حیاط خانه مان ، درخت سیب بود ، گیلاس بود ، آلو هم بود . درخت آلو اصلا میوه نمیداد ، بی بار بود ، سالی یکی یا دو تا ، آن هم آن شاخه هایی بالایی که دست هیچ کس بهشان نمی رسید ، هیچ کس بغیر از من که همش بالای درختها بودم و تا جایی که میشد بالا می رفتم ...

زندگی گاهی عین درخت آلویی است که بار ندارد، میوه ندارد یا اگر دارد آنقدر دور است که دست من دیگر بهش نمی رسد ...

برچسب: نویسنده: مهراد شریفی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 12:45

بسم الله یک جور بدی بیقرارم ، از آن جورهایی که دلم می خواهد بگذارم بروم ، بروم ، فرار بکنم ، غیب بشوم، گم و گور بشوم . از آن جورهای بدی که دلم می خواهد مدام به زندگی فحش بدهم ، از آن جورهایی که دلم می خواهد از شدت فشار روحی و آزردگی هر چی به دستم می رسد پرت بکنم طرف پنجره ها و شیشه ها و خرد شدن و ریز ریز شدنشان را ببینم ... یک جور بدی بیقرارم ، یک جور لامصب بدطور نفرین شده ی لعنتی بیقرارم ....

برچسب: نویسنده: مهراد شریفی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 12:45

بسم الله بعضی آدمها از همان بچگی باید خیلی شجاع باشند ، دلشان باید خیلی محکم باشد که بتواند تاب این همه را بیاورد . نمی دانم چرا ، دلیلش را نمی دانم . نمی دانم این همه را باید گذاشت پای آزمایش، پای تاوان گناه، پای حکمت، مصلحت ، پای چی نمی دانم . ولی آخر دیگر چقدر شجاع ، چقدر محکم ؟! سنگ بود تا حالا خرد شده بود ، شکسته بود ، چیزی ازش نمانده بود . این یک تیکه گوشت لامصب چقدر بکشد دیگر ؟! + دلم یک زیارت امام رضا می خواهد ، یک ضریح برای گریه های بلند ،برای یک دل سیر گریه ی بلند ...

برچسب: نویسنده: مهراد شریفی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 12:45

بسم الله بعضی چیزها را نه میشود گفت چه اینکه احساس پشتشان آنقدر پیچیده و مبهم و آنقدر سخت و بزرگ است که نمی شود جملات مناسبی را برای بیانشان پیدا کرد ، نمی توان حقشان را تمام و کمال ادا کرد و نه میشود نگفتشان که گره شده اند در تو ، که غمباد شده اند در تو ، حیرت شده اند در تو , خشم شده اند در تو، تو با آنها میخوابی، خواب می بینی، بیدار می شوی ، حرف میزنی، سکوت میکنی، بغض می کنی، بغض هایت را فرو می بری ، اشک هایت را جمع میکنی . تو با این چیزها زندگی را لحظه لحظه می میری . چقدر من این روزهای گذشته را اینطوری سر کرده ام ، همینطوری بین این دو، دست و پا زدن را و چقدر دیگر نمی توانم تحمل کنم این فشار ناشی از ماندن در این دو حد غیر قابل تحمل را ... من سردم است و تمام رنگ های گرم دنیا را زنان دیگری شال گردن بافته اند ... لیلا کردبچه

برچسب: نویسنده: مهراد شریفی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 12:45

بسم الله دو هفته است جریان سیال ذهنم یکسره دارد کار می کند، ذله ام کرده اصلا دیگر از جریان گذشته ، قوی تر شده . فکر ، فکر، فکر ، اینقدر که احساس می کنم سرم ورم کرده، ذهنم آماس برداشته و دارد منفجر می شود .جریان سیال ذهنم مدام کار می کند و برای خودش گزاره های مختلف می سازد و من حتی نمی دانم کدام یک از این گزاره ها درستند، کدام غلطند کدامشان می تواند گزاره ی آخر باشد ، گزاره ی خلاص از این جریان سیال کوبنده ی مدام و احساسات متفاوتی که ایجاد می کنند ؛ غم ، خشم، دلخوری، محبت،دل تنگی، یاس و بیش از همه حیرت و صد جور فکر و احساس مختلف دیگر . یعنی کشت مرا این جریان سیال ذهنی :/ یکی از بزرگترین اشتباهاتی که من گاه گاه مرتکب میشوم ، این است که جلوی گریه ام را می گیرم ، بغض می کنم، بغضم می شکند ، اشک تو چشمهایم جمع می شود ولی من جمعش می کنم ، می گویم بگذار شب ، تو تاریکی ، توی خلوت خودت . شب می شود من گریه ام خشک شده ، چشمهایم خشک شده اند ، چشمهایم باهام راه نمی آیند ، رفیق نمی شوند ، رفیق نمی شوند یک دل سیر گریه کنند که سبک بشوم ، نارفیقی می کنند خشک می شوند ، عوضش آن اشکها ، آن بغض ها جمع می شو

برچسب: نویسنده: مهراد شریفی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 12:45

بسم الله « در حقیقت معنی خواندن ، خلق یک باغ کوچک در ذهن و حافظه ی مااست. هر کتاب خوبی با خود چیزی همراه می آورد. باغچه ای، بلواری، نیمکتی که وقتی خسته شدیم روی آن استراحت کنیم. سال به سال، مطالعه بعد از مطالعه ، این باغچه به یک پارک مبدل می شود و در این پارک ممکن است کس دیگری را پیدا کنیم . شاید همان طور که برای ما پیش آمد ، یک دوستی جدید را کشف کنیم . شاید پیش بیاید که برخورد عاشقانه در انتظارمان باشد، چرا که نه ؟ و یا اینکه بتوانیم در یک روز بخصوص گرفته و ملال آور نفسی تازه کنیم » از کتاب حرکت انسانم آرزوست ماتیلدای عزیز، سوزانا تامارو ، ترجمه ی نادیا معاونی ، نشر نیلوفر

برچسب: نویسنده: مهراد شریفی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 12:45

بسم الله

به قد غروب جمعه ی پدرم آدم در هنگامه ی تنهایی اش در زمین غمگینم ...

برچسب: نویسنده: مهراد شریفی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 12:45

بسم الله

« هر دوره ی زندگی چاپ جدیدی است که چاپ قبلی را تصحیح می کند و خودش هم در چاپ بعدی تصحیح می شود تا برسد به چاپ متن نهایی که ناشر به کرم ها تقدیمش می کند ...»

|ماشادود آلیس |


برچسب: نویسنده: مهراد شریفی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 12:45

بسم الله وقت هایی که مامان نیست یا مسجد است، گاهی میروم سراغ سجاده اش برای نماز ، آرامش غریبی دارد . امشب هم همین کار را کردم ، گفتم نمازهای ما که نماز نبوده ، نمازهای مامان روی این سجاده اما نماز است ، دعاهایش ، عبادت هایش ... لحظاتی در زندگی وجود دارد که از شدت دشواری برای روح ، برای قلب می تواند آدم را به تمامی خرد کند، هم خودش و هم دشواری روزهایی که باید سنگینی اش را بر دوش کشید و با آن زندگی کرد. بارها از مرز خرد شدن گذشته ام و چرا هر بار فکر کرده ام این بار، بار آخر است ، وقتی نیست ... دل خوشی ؟ ببینم خودم را مثل دو سال گذشته ، دهه آخر اسفند راهی عتبات ، ببینم خودم را حرم امامم علی ، ببینم خودم را در آن سرازیری که بطرف ضریح امام حسین می رود و از ورودیش ضریح پیداست ، ببینم خودم را در شارع العباس ، روبروی السلام علیک یا ساقی عطاشی کربلا ، ببینم خودم را در کوچه بازارهای نجف ، کربلا ، در وادی السلام ... بروم ، آرام بگیرم همان جا ...

برچسب: نویسنده: مهراد شریفی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 12:45

بسم الله یک خانه ی بزرگ قدیمی داشته باشم ، از این هایی که سقف شیروانی دارند ، حیاطش اینقدر بزرگ باشد که بتوانم تویش یک گل فروشی بزنم و کنارش هم یک کارگاه نجاری داشته باشم . شاگردهایم هم بیایند همین جا توی خانه ام تا درسشان بدهم . همین ، این چیزی است که این روزها بیشتر از هر چیز دیگری می خواهم . گل فروشی ، نجاری ، عکاسی ، روزنامه نگاری ... خیلی زیاد است ؟

برچسب: نویسنده: مهراد شریفی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 12:45

صفحه بندی